ای آفریدگار
با من بگو که زیر رواق بلند تو
آیا کسی هنوز یک سینه آفتاب
و یا یک ستاره دل
در خود سراغ دارد ؟
با من بگو که این شب تسخیر ناپذیر
آیا چراغ دارد ؟
آیا هنوز رأفت در خود گریستن
با کس مانده است ؟
با من بگو که چیزی جز درد مانده است ؟
با من بگو که گوی بلورین چرخ تو
آیا به قدر مردمک چشم های ما با گریه آشناست ؟
گفتم نرو پر پر میشم , گفتی میخوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم , گفتی میخوام تنها باشم
گفتم دلم , گفتی بسوز , گفتم یه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی میشه , گفتی هدر شد شب و روز
وای دلم ....
گفتم آخه داغون میشم , گفتی به من خوش میگذره
گفتم بیا چشمام به تو , گفتی آخه کی میخره
گفتم منو جنس میدیدی , گفتی آره بی قیمتی
گفتم یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی
گفتم صدام میمیره باز , گفتی به درد بسوز بساز
گفتم حالا که پیر شدم , گفتی که از تو سیر شدم
گفتم تمنا میکنم , گفتی میخوام خوردت کنم
گفتم بیا بشکن تنو , گفتی فراموش کن منو ....
گفتی فراموش کن منو .... گفتی فراموش کن منو ....